تبليغاتX
یادداشت های دختر خوب
به دنبال خدا نگرد،
 خدا در بيابان های خالی از انسان نيست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی ست که برای تو می طپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستی است که به ياری می گيری
در قلبی ست که شاد می کنی
در لبخندی ست که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درويشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست
به دنبال خدا نگرد،
 خدا در بيابان های خالی از انسان نيست
خدا در جاده های تنهای بی انتها نيست
به دنبالش نگرد

خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست
خدا در قلبی ست که برای تو می طپد
خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گيرد

خدا آن جاست
در جمع عزيزترين هايت
خدا در دستی است که به ياری می گيری
در قلبی ست که شاد می کنی
در لبخندی ست که به لب می نشانی
خدا در بتکده و مسجد نيست
گشتنت زمان را هدر می دهد
خدا در عطر خوش نان است
خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی
خدا را در کوچه پس کوچه های درويشی و دور از انسان ها جست و جو مکن
خدا آن جا نيست

او جايی است که همه شادند
و جايی است که قلب شکسته ای نمانده 
بايد از فرصت های کوتاه زندگی، جاودانگی را جُست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظيم
فرصتِ يکّه و يکتای زندگی را
نبايد صرف چيزهای کم بها کرد
چيزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گيرد
زندگی را بايد صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگی کاروان سرايی ست که شب هنگام در آن اطراق می کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون می رويم
فقط چيزهايی اهميت دارند
چيزهايی که وقت کوچِ ما از خانۀ بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا

دنيا چيزی نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزی است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هديه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنيا روی برمی گردانند
نگاهی تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشيده است تا از آن روی برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگی» را «زندگی کرده ای؟

او جايی است که همه شادند
و جايی است که قلب شکسته ای نمانده 
بايد از فرصت های کوتاه زندگی، جاودانگی را جُست
زندگی چالشی بزرگ است
مخاطره ای عظيم
فرصتِ يکّه و يکتای زندگی را
نبايد صرف چيزهای کم بها کرد
چيزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گيرد
زندگی را بايد صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگيرد
زندگی کاروان سرايی ست که شب هنگام در آن اطراق می کنيم
و سپيده دمان از آن بيرون می رويم
فقط چيزهايی اهميت دارند
چيزهايی که وقت کوچِ ما از خانۀ بدن با ما همراه باشند
همچون معرفت بر خدا

دنيا چيزی نيست که آن را واگذاريم
دنيا چيزی است که بايد آن را برداريم و با خود همراه کنيم
سالکان حقيقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هديه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنيا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنيا روی برمی گردانند
نگاهی تيره و يأس آلود دارند
آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند

خداوند زندگی را به ما نبخشيده است تا از آن روی برگردانيم
سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسيد: آيا «زندگی» را «زندگی کرده ای؟

+ نوشته شده توسط دختر خوب در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390 و ساعت 10:5 |
یکى از ساز و کارهاى حیات و زندگى امیدوارى است.

یکى از ساز و کارهاى حیات و زندگى امیدوارى است. از نظر جهان‎بینى توحیدى، امید تحفه الهى است که چرخ زندگى را به گردش در مى‎آورد و موتور تلاش و انگیزه را پرشتاب مى کند. اگر روزى امید از انسان گرفته شود، دوران خمودگى و ایستایى او فرا مى‏رسد. امیدوار بودن هنرى است که باید همگان آن را فرا گیرند.

حقیقت امیدوارى:
امیدوارى حالتى نفسانى است که در آن انسان به امورى که انتظارش را دارد دلبستگى پیدا می کند. امید در انتظار چیزى بودن است؛ در حالى که بیشتر وسایل و اسباب آن فراهم شده باشد. در فرهنگ فارسى، به طور معمول امید و آرزو در کنار یکدیگر به کار مى رود. در زبان عربى، به صورت جداگانه با عنوانهاى «رجا» و «اَمَل» استفاده می شود.
در هر امیدوارى، آرزو وجود دارد؛ ولى هر آرزویى امیدوارى نیست. شاید بتوان امید را در زندگى به سکان کشتى تشبیه کرد؛ همان طورى که کشتى بدون سکاندار در دریاى خروشان و پرتلاطم سرگردان خواهد بود، انسان ناامید نیز در این دنیاى پرهیاهو حیران خواهد ماند. برخی از افراد به علت شکستهایی که در گذشته خورده‎اند امیدشان را از دست می دهند، به طورى که زندگى منهاى امید را  تحمل نمی کنند و - در نهایت - مرگ  را که بدترین گزینه است انتخاب می کنند. آن عده هم که زنده اند در واقع مرده متحرکى بیش نیستند.

امیدوارى، نه خیالپردازى:
انسان باید به اندازه اى براى خود امیدسازى کند که به مرز خیالپردازى نرسد. باید مرز بین امیدوارى و خوش خیالى را بخوبى دانست تا یکى از آنها در جاى دیگرى قرار نگیرد. امیدوارى مقوله اى است که با فعالیت و تلاش همراه است و از سه جزء «شناختى» و «عاطفى» و «حرکتى» تشکیل مى شود. باغبانى را در نظر بگیرید که در ذهن خود ثمرها و نتایج کارش را - که باغستانی سرسبز و آباد است - تصور مى کند و آن را مطلوب مى بیند. از این رو، نوعى دلدادگى در او پدید مى آید و آرزوى داشتن چنین باغى را مى کند و  سپس به منظور تحقق آن به فعالیت مى پردازد.
این مسئله در زمینه‎های معنوى نیز صادق است. رسول اکرم (ص) مى فرماید: نادان کسى است که از هواى نفسانى خود پیروى کند و در عین حال از خداوند انتظار بهشت داشته باشد.
بارها شنیده ایم که «در ناامیدى، بسى امید است»؛ ولى نباید با این بهانه دست از کار و تلاش کشید و به یاری دیگران چشم دوخت. میوه شیرین و گواراى درخت امید آن گاه به بار مى نشیند که با تلاش و فعالیت آبیارى شده باشد. امام على(ع) مى فرماید: از کسانى مباش که بدون عمل به آخرت امیدوار است.
 بنابر این، اگر انسان انتظار و امید چیزى را دارد، باید خود را براى استقبال از آن آماده کند. کسى که ادعا مى کند انتظار چیزى دارد و اثرى در عمل او نمایان نیست در واقع به ادعاى دروغینى دست زده است.

اهمیت امید و آرزو در اسلام:
در اسلام، امید و آرزو جایگاه رفیعى دارد؛ تا جایى که در روایات معصومان (علیهم السلام) از امید به عنوان «رحمت الهى» یاد شده است. پیامبر (ص) مى فرماید: امید و آرزو براى امت من رحمت است؛ و اگر امید و آرزو نبود، هیچ مادرى فرزندش را شیر نمى داد و هیچ باغبانى نهالى نمى کاشت. مادر نماد عاطفه و مهربانى است. امید است که مادری را به مهربانى وا مى دارد و باران عطوفت وى را سرازیر مى کند. اگر روزى امید را از وى بگیرند، حتى حاضر نخواهد شد که نوزاد دلبندش را شیر بدهد.
در حدیثى از حضرت مسیح (ع)، مى خوانیم که در جایى نشسته بود و پیرمردى را مشاهده کرد که با کمک بیل و کلنگ به شکافتن زمین مشغول است. حضرت مسیح (ع) به پیشگاه خدا گفت: خدایا، امید و آرزو را از او بگیر.
 ناگهان پیرمرد بیل را به کنارى انداخت و روى زمین دراز کشید و خوابید. کمى بعد، حضرت مسیح (ع) گفت: بارالها، امید و آرزو را به او برگردان.
 ... و مشاهده کرد که پیرمرد برخاست و دوباره مشغول فعالیت و کار شد. حضرت مسیح (ع) از او سؤال کرد که من دو حال مختلف از تو دیدم: یک بار بیل را به کنار افکندى و روى زمین خوابیدى؛ و در مرحله دوم برخاستى و مشغول به کار شدى!
 پیرمرد در جواب گفت: بار اول، فکر کردم که پیر و ناتوان شده ام؛ چرا این همه به خود زحمت دهم و تلاش کنم؟ بیل را به کنار انداختم و بر زمین خوابیدم، ولى چیزى نگذشت که این فکر به خاطرم خطور کرد که از کجا معلوم سالهای زیادى زنده نمانم؟ انسان تا زنده است، باید براى خود و خانواده اش تلاش کند؛ از این رو، برخاستم و بیل را گرفتم و مشغول کار شدم.

اقسام امید و آرزو:
به طور کلى، امید و آرزو به دو قسمت «کاذب» و «صادق» تقسیم می شود. «استاد مطهرى» مى گوید: بیشتر افرادى که از لحاظ روح و روان سالم و با نشاط اند و انحرافى پیدا نکرده اند کمتر به تخیل و به هم بافتن آرزوهاى دور و دراز و نامعقول مى پردازند. همیشه عملى فکر مى کنند و عملى آرزو مى کنند؛ یعنى آرزوهاى آنها در جهت همان مدارى است که در زندگى دارند. روى بال و پر خیال نمى نشینند و آرزوى امور ناشدنى را نمى کنند؛ ولى افراد ضعیف - که مبتلا به بیمارى روانى اند و نشاط عمل ندارند و در وجودشان همت و اراده اى وجود ندارد - بیشتر بر مرکب سریع السیر خیال سوار مى شوند و با خیالات خود را سرگرم مى کنند. پس باید دایره امیدها و آرزوهایمان را محدود کنیم و بدانیم هر چیزى شایسته امید داشتن نیست. بازیابى و تشخیص امیدهاى واهى و کاذب از امیدهاى واقعى و صادق و امیدهاى پست و بى ارزش از امیدهاى ارزشمند و متعالى و تجدید نظر در امیدها امرى ضرورى و اجتناب ناپذیر است.

آفات امید و آرزو:
ناآگاهى و بی‏اطلاعی از واقعیات و  غفلت از وظیفه اصلى و بلندپروازى و فاصله گرفتن از مبانى دینى و عوامل اجتماعى و فرهنگى حاکم بر جامعه از آفات عمده و مهم امید و آرزوست.

آرزوهاى آفت‏زده:
1. آرزوى واهى:
در این مورد، امیدواریم؛ اما امیدهاى خیالى داریم. گاهى امیدهای کاذب و واهى و غیر واقعى - که بیشتر به توهم شباهت دارد - به سراغمان می آید. امام على(ع) آرزوهاى کاذب را به سراب و آبنمایى تشبیه کرده اند که تشنه کامان را به دنبال خود مى کشاند؛ ولى هر لحظه آنها را تشنه تر مى کند. در آموزه هاى دینى، از آرزوهاى دراز به سبب آثار و پیامدهاى شوم آن به آرزوهاى غیر منطقى تعبیر کرده اند و نکوهش شده است. امیرالمؤمنین(ع) مى فرماید: از آرزوهاى دراز بپرهیزید که زیبایى نعمتهاى الهى را از نظر شما مى برد و آنها را نزد شما کوچک مى کند و به کمى شکر فرا مى خواند.

2. آرزوى تعدیل نشده:
یکى از آفات امید و آرزو خروج از مدار اعتدال است. اگر امید و آرزو از حد اعتدال خارج شود و رنگ افراطى به خود بگیرد، مفاسد جبران ناپذیرى در پی خواهد داشت. امام على (ع) مى فرماید: از تکیه کردن بر آرزوها بپرهیزید که همانا سرمایه احمقان و مانع خیر آخرت و دنیاست.
 اگر آرزو در بعضى از آیات و روایات مذمت شده است، همین آرزوهاى دور و دراز است که پشتوانه عقلانى ندارد. امیرالمؤمنین (ع) مى فرماید: برترین بی نیازى ترک آرزوهاست.
در روایتى دیگر، آثار زیانبار آرزوهاى واهى را این گونه ترسیم فرموده اند: آرزوهاى دراز عقل انسان را مى برد؛ وعده آخرت را دروغ مى شمرد؛ انسان را به غفلت وا مى دارد؛ و سرانجام آن حسرت و ندامت است.
                   «آرزو بد نیست، طغیانش بد است»
هرگز نباید به بهانه امیدوارانه زیستن کارها را به آینده موکول کرد و اکنون را رها کرد؛ یعنى نباید «حال ممکن» را فداى آینده نیامده کرد. نگاه امیدوارانه با تلاش و فعالیت توأم است؛ در حالى که کارها را به آینده واگذار کردن رخوت و سستى در پی دارد. توجه به گذشته و آینده برای فرار از دشواریهاى زمان حال بیمارى یا مقدمه بیمارى روانى است. پیامبر (ص) خطاب به «ابوذر» مى فرماید: اى اباذر، از آن بپرهیز که خیالات و آرزوها سبب شود تا کار امروز به فردا بیفکنى؛ زیرا تو متعلق به امروز و مال امروزى، نه روزهاى نیامده. در آنجا که مى خواهى کار مفید و لازم و خداپسندى انجام دهى، تأخیر روا مدار. اى اباذر، به عمرت بیش از مالت بخل بورز.

آرزوى برتر:
اگر امید و آرزو از محدوده تنگ دنیاى مادى خارج شود و به آرمانى باقى و ثابت و همیشگى تبدیل  شود، به آرزوى برتر نزدیک شده ایم. امام على (ع) مى فرماید: هر کس که آرزو و آرمانش خداوند باشد نهایت آرزو و امید را دریافته است.
قرآن مجید آرزویى را که به ارزشهای والاى انسانى توجه داشته باشد و رنگ الهى به خود بگیرد برترین آرزوها و امیدها می داند. آنجا که مى فرماید: مال و فرزندان زینت حیات دنیاست و ارزشهای پایدار و شایسته نزد پروردگارت ثوابش بهتر و امیدبخش تر است. (کهف 46)
از روایات چنین استفاده مى شود که خداوند به مقدار این آرزوها و امیدها به افراد باایمان اجر و پاداش مى دهد. امام صادق(ع) مى فرماید: گاهى بنده مؤمن تهى دست مى گوید: خدایا، به من روزى عطا کن تا فلان کار خیر و نیک را به جا آورم.
 اگر خداوند در انسان باایمان صدق نیت ببیند، اجر و پاداشى برابر با اجر و پاداش کارهاى خیر انجام شده براى او می نویسد.

 

منبع: شبکه پیام سیما

+ نوشته شده توسط دختر خوب در یکشنبه نهم خرداد 1389 و ساعت 10:4 |
                            تنها ترين تنهاي زمانه

رود ها تنها به سوي درياها

درياها تنها به سوي آسمون

آسمون هم تنها به سوي زمينيان

مي دونم آخر دراين تنهايي ها مي ميرم

مي ميرم تا تنها زدنيا بار سفربسته باشم

تنهاي تنها به تنهايي هاي دور سفر كنم

تنها.........................

+ نوشته شده توسط دختر خوب در شنبه هشتم خرداد 1389 و ساعت 17:28 |

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

با کمک یگانه معبود وبا توجه به لطف وعنایت خانم حضرت معصومه (س)در سال 88در یک مدرسه در مقطع پیش دبستانی مشغول به کار شدم.

 

روزهای خوب وخوش با بچه های سر شار از امید وآرزو،شلوغ وپرهیاهو.

تصمیم گرفتم که خاطرات این یک سال که سال اول تجربه کاری ام بود را بنویسم برایم خیلی شیرین وبه یاد ماندنی است وخدارا باردیگر سپاس می گویم به خاطر لطف بی پایانش ،مرا به عنوان یک معلم برای فرشته های کوچک زمینیش افتخاری بزرگ عنایت کرد .

 

مائده :

در میان شلوغی های کلاس ناگهان درکلاس زده میشود مادری به مناسبت تولد دخترش مهسا یک عروسک زیبا وگران قیمت برایش کادو می آورد.بچه ها با هم یک صدامی خوانند تولد تولد تولدت مبارک الهی که صد سال زنده باشی در میان این هیاهو ها ناگهان صدای گریه توجه مرا به خودش جلب می کند رفتم بالای سرش از ش پرسیدم مائده خاله چرا گریه می کنی دستشو جلوی صورتش گرفته بود بلند بلند گریه می کرد بالاخره گفت خانوم من بابامو نمی بخشم چون تاحالابه من چند دفعه قول داده که برام از این عروسکا بخره ولی به قولش عمل نکرده دیگه دوسش ندارم .

آن روز مائده تا زمانی که می خواست زنگ بخوره گریه کرد.

 

 

صدف

گاهی دل وقلب آدم برای چیزهایی می گیره که فکر می کنه به دست آوردنشان در ظاهر بسیار آسان است ولی نه اینگونه نمی باشد!

چرا ما باید در این زمانه که به قول خودمان ادعای پیشرفت وبه روزبودن را داریم خوردن یک سیخ کباب برای یک بچه پیش دبستانی یک آرزوی دست نیافتنی باشد؟

در روزی از روزایی که مثل همیشه سر کار رفتم ،معمولاً ساعت اول تا همه بچه ها بیاند بیکاریم هرکدام از آنها می آیند وخاطرات روز قبل شان را در گوشم یواشکی می گند   تا اینکه صدف امد وگفت خانوم جاتون خالی اگه گفتی ما دیشب چی خوردیم ؟

گفتم نوش جونت حالا چی خوردی برا منم آوردی ؟

گفت :دیشب ما کباب خوردیم جاتون خالی خیلی خوشمزه بود.

آن روز دلم خیلی گرفت نمی دونم چرا ازیک طرف وقتی ذوقو وشوق صدف را می دیدم خوشحال می شدم ولی ازطرف دیگر تمام فکر وذهنم به هم ریخته بود که چرا یه سیخ کباب باید بشود یک آرزوی بزرگ ودست نیافتنی ؟؟؟؟؟

 

زینب:

زینب دختری مهربان ودوست داشتنی وراست گو

گاهی اوقات آدم لازم نیست که انسان در محضر یک استاد بزرگ بنشیند یا کتابهای آن چنانی بخرد ویاد بگیرد

بهتر است به اطراف خودمان نگاهی بیندازیم اگر به قول سهراب چشمانمان را خوب بشویم می توانیم از کوچکترین چیزها نیز یاد بگیریم من در یکی از روزها یی که به سال نو نزدیک می شدیم اززینب یک درس بزرگ یاد گرفتم که برای همیشه در ذهنم باقی خواهد ماند وآن این است که خودم باشم در هرزمان ومکان پاک بی ریا، صادق صادق.

آن روز زینب در ساعت دوم کفشش از وسط نصف شد خیلی جالب بود همه بچه ها می خندیدند یکی از بچه ها داد زد خانوم خانوم بیا ببین کفش زینب نصف شده این گفت وهمه خندیدند منم خندیدم یه چیز جالب این بود که زینب دختری بود که همیشه هر 5الی10 دقیقه دستشویی می رفت ولی آن روز دیگه تا زنگ آخر دستشویی نرفت بالاخره ساعت 11:30شد مادرا یکی یکی می آومدند دنبال بچه هاشون .

مامان زینب اومد سلام کرد قبل از این که من حرفی بزنم بچه ها گفتند مامان زینب کفش زینب ازوسط نصف شده مامان زینب گفت زینب مگه صبح نگفتم مامان کفش نوهاتو که برات خریدمو بپوش زینب گفت مامان تو کی گفتی ؟مگه نگفتی اونابرا عیدته و....

 

 

مهسا -  زهرا

 

 

دیدگاه ما درباره بچه ها ودنیای آنها بسیار ساده ودوراز هر گونه پیچیدگی می باشد در صورتی که آنها بسیارپیچیده وبزرگ فکر می کنند دقیقاً شبیه آدم بزرگا.

ساعت آخر بود که دیگه کارامون تموم شده بود وبه بچه ها اجازه دادم که راحت باشند وهر کاری که دوست دارند را انجام بدند .

من نیز تو حال وهوای خودم بودم که مهسا اومد سر میز من دستم خورد به میز گفتم آی مامان ...

مهسا گفت خانوم شما چرا میگید مامان مگه شما مامان دارید ؟

گفتم آره همه مامان دارند .

گفت نه شما باید یه چیز دیگه داشته باشید

گفتم چی ؟کمی دور خودش چرخید وگفت بگم

گفتم بگو :

گفت خانوم شما باید الان شوهر داشته باشید.

چیزی بعد از اون نتونستم بگم فقط فکر کردم به این که دنیای اونا خیلی بزرگ ودرنوع خودش قشنگه .

 

 

یه روز از روزای قشنگ خدا که سر کاربودم یکی از بچه ها اومد وگفت خانوم شما بچه دارید قبل از این که من جوابشو بدم زهرا خیلی سریع گفت خانوم که زن نیست که بچه داشته باشه خانوم دختره می فهمی یعنی بچه نداره !!!!!!!

 

 

فاطمه

فاطمه دختری شیرین زبون وخیلی بامزه  ای است من عاشق حرف زدنش هستم

،حرفای خیلی بزررگی می زنه برخلاف سن کمش

یه روز یه سوال فلسفی کرد،گفت خانوم شما مامانیت یا دختر مامان ؟

من گفتم هم مامانم هم دختر مامان .

گفت نه شما منظور منو متوجه نشدید.

گفتم خوب ساده تربگو تا بفهمم

گفت :نمیشه که شما هم مامانن باشید هم دختر مامان ،آدم یا باید مامان باشه یعنی خودش بچه داشته باشه مثل مامان من که من بچه ی مامانمم یا باید دختر باشه یعنی مثل من مامان داشته باشه؟؟؟؟؟!!!!!!!!

دراین مدت خاطرات شیرینی برایم اتفاق افتاده که برایم شیرین وبه یاد ماندنی است ومن از تمامی آنها درس گرفتم ودر آخر نیز بار دیگر خدارا به خاطر این همه نعمت سپاس می گویم .

+ نوشته شده توسط دختر خوب در پنجشنبه ششم خرداد 1389 و ساعت 10:20 |

 

بزرگترين نعمتي که خدا به انسان داده حق زندگي کردنه،پس زندگي رو غنيمت بشاريم وقدر لحظه به لحظه اون بدونيم .هميشه اتفاقاتي پيش مياد که براي ما خوشايند نيستن ولي به اين معنا نيست که حداقل روزهايي که مي تونيم خوب زندگي کنيم با اندوه نسبت به اونها خراب کنيم .اگه توي زندگي قدر لحظات رو بدونيم ودر هر لحظه از اونچه که خدا بمون عطا کرده حداکثر استفاده رو کنيم ونسبت به گذشته افسوس نخوريم ودر عين حال نگران آينده هم نباشيم و بدونيم وباور داشته باشيم خدايي که الان با ما هست درآينده هم مارو تنها نخواهد گذاشت زندگي شيرين خواهد شد.
اگه امروز نتونيم به نحو احسن ازلحظه هامون استفاده کنيم و يا همواره نگران آينده باشيم ، گذشته اي رو ساخته ايم که در آينده بايدافسوس ان رو بخوريم !!ودر اينصورت لذت زمان حال رو نيز از دست دادهايم ولحظه لحظه آن رو براي خودمون تلخ کرده ايم .اي کاش بتونيم اي کاشهاي گذشته در خاک کنيم ونسبت به آينده خوش بين باشيم يادمون باشه نعمت جواني ،سلامتي واز همه مهمترداشتن يه دوست خوب ومهربون ،دوستي که بتونه برات نگران باشه ولحظه هاي تنهايت رو پر کنه نعمتي که خداوند هميشه وبه همه کس عطا نميکنه .پس زندگي رو با داشتن همون نعمتها براي خودمون شاد کنيم وبدونيم هر چي زندگي رو اسون بگيرم برامون شادترو برعکس اگه زندگي رو سخت بگيريم به دهليز تنگي تبديل ميشه که براي هر لحظه عبور از اون بايد سختي ومرارت بکشيم واميدوارباشيم که خدا همه آرزوهامون رو برآورده ميکنه واز اون سپاسگزار باشيم که در هر زمان، زمينه اي را براي رشد وکمال ما فراهم کرده که احساس غير مفيد بودن نکنيم.
یادمون بمونه هیچوقت از تلاش برای زندگی بهتر دست نکشیم وگذشتمون رو فراموش نکنیم
+ نوشته شده توسط دختر خوب در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389 و ساعت 11:59 |

 

امروز من دلم خیلی گرفته دیشب زیاد گریه کردم دلم برا خودم می سوزه

دلم گرفته نمی دونم چرا همش به خودم می گفتم کاش اصلا " متولد نشده بودم اصلا نقش من در این دنیا چیه نمی دونم !!!!

خیلی دلم گرفته از همه چیز وهمه کس از نگاههای ....

من همیشه سعی بر آن بوده که بنده خیلی خوبی باشم ولی ظاهرا ً این گونه نیست هر چه بیشتر سعی می کنم بیشتر ناکامی به سوی من میاد...

دلم گرفته نمی دونم باید با کی حرف بزنم.

خسته شدم از خودم  از همه ازاین روزای لعنتی از همه چیز دیگه هدفی ندارم که به خاطرش ادامه بدم صبر کنم دلم می خواد کاش اصلا ً هیچی شروع نمی شد که من آلان آرزوی تموم شدنشو بکشم .

خدایا چرا آرزویی که مدتها شب وروز براش گریه کردم رو بر آورده نمی کنی من فقط تو را دارم .

کمکم کن....

 

+ نوشته شده توسط دختر خوب در پنجشنبه پنجم فروردین 1389 و ساعت 9:37 |

انشای یک بچه دبستانی در مورد ازدواج


هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.
تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.
حتمن ناسرادین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم كه اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشكلات انسان را آدم می كند. ..
در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.
از لهاز فكری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود..
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاغ كشیده شده و چه بسیار آدم های كوچكی كه نكشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جم كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.
مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمی كند. همین خرج های ازافی باعث می شود كه زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی داییمختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمكی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند! ..
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یك خانه درختی درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.
قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می كند بعد آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری میکند.

+ نوشته شده توسط دختر خوب در سه شنبه یازدهم اسفند 1388 و ساعت 10:14 |

 

خدایا ،هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه ی طوفان حوادث محو می شد وبه کسی نمی رسید ،هنگامی که فریاد استغاثه ی من در میان فحش ها وتهمت ها ودروغ ها ناپدید می شد ...تو ای خدای من ،ناله ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی وبر قلب سوخته ام نو می تافتی و به استغاثه ی من لبیک می گفتی .

خدایا ،تو در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی ،تو در تنهایی ،انیس شب های تار من شدی ،تو در ظلمت نا امیدی دست مرا گرفتی وهدایت کردی ،در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی .

خدایا ،تورا شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی ،تا از هچ کس وهیچ چیز انتظاری نداشته باشم .

خدایا ،عذر می خواهم از این که در مقلبل تو می ایستم واز خود سخن می گویم وخود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر می کند ودر مقابل تو بایستد وخود را طرف مقابل به حساب آورد .

خدایا آنچه می گویم ازقلبم می جوشد وازروحم لبریز میشود.

خدایا ،دل شکسته ام ،زجر کشیده ام ،ظلم زده ام ،ازهمه چیز نا امید وازبازی سرنوشت مأیوسم ،در مقابل آیندهای تیر ه ومبهم وتاریک قرارگرفته ام .تنها تو را می شناسم ،تنها به سوی تومی آیم ،تنها با تو راز ونیاز می کنم .

خدایا ،دل شکسته ای با تو راز ونیاز می کند ،زجر کشیده ای که وارث هزارها سال مصبیت و شکنجه است ،ظلم زده ای که تا اعماق استخوان هایش از شدت درد و رنج می سوزد ،نا امیدی که در افق سرنوشت جز ظلم و تاریکی نمی بیند وجز آیندهای مبهم و تاریک سراغ ندارد .

+ نوشته شده توسط دختر خوب در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 17:49 |
خدایا ،تنهایم ،گفتنی های زیادی بر دلم موج می زند ،قلبی محرم ندارم که برتیش بازگو کنم .غم ها ودرد ها بر دلم انباشته می شود ،ولی کسی نیست که آنها راشماره کند .مدام درآتش سوزان می سوزم ،هرکس که به من نزدیک شود ،وجودش به آتش کشده می شود .قلب شکسته ودیوانه مرا کسی تحمل نمی کند .روح سر کش وبلند پرواز مرا کسی همراهی نمی نماید . درمعرکه های سخت وخطرناک زندگی ،بیباکانه به پیش می تازم ،دردریای مرگ غوطه می خورم ،درتند باد حوادث ،پیچده ولوله می شوم وهمراه طوفان ها ،فراز ونشیب سرنوشت را طی می کنم وبه دست قضاوقدر سپرده می شوم فولی دراین راه دراز وپرخطر همسفری ندارم . آه آه آه .....میخواستم ک انبان دردوغم خخود را که ارزشمندترین سرمایه من است بردوش بکشم ویکه وتنها سربه بیابان فنا بگذارم وبه سوی سرنوشت خویش به راه اخوش داشتم که سرمایه ودرد وغم را به خدای بزرگ عرضه کنم وازاین همه افتخارات مقدس نزد او فخر بفروشم . اوه ،خدایا مرا ببخش،منی که مالک خود نیستم ،چگونه ازمالکیت دم می زنم ؟هنگامی که خودی نیستم که به حساب آیم ،چرابهانبان خود دل بسته ام ؟چقدر پرادعاهستم ؟چه انتظارات بی جایی دارم ؟وچراازخدای خود شرم نمی کنم ؟وچطوردردا تعلقات پوچ گرفتار آمده ام؟خدایا ،مرا ازخودووابستگی های به خود آزاد کن ،ان قدرعلوطبع به من عطافرمافکه دیگراحتیاجی به انبان افتخارنداشته باشم .آن قدرمرامتواضع کن ک برای کسب امتیازات بیشترباخدای خود به محاسبه وتجارت برنخیزم .آنچنان روم راتسخیر کن که دیگرخودی درکارنباشد .
+ نوشته شده توسط دختر خوب در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 و ساعت 14:31 |

 

خدایا توراشکر می کنم که دریا راآفریدی ومن می توانم به کمک روح خود برموج بنشیینم وتا افق بی نهایت به پیش برانم وبا لایتناها اتصال پیداکنم وبدین وسیله ازقید زمان ومکان خارج شوم وفشار زندگی راناچیز نماییم.

خدایا توراشکر می کنم که به من چشم دادی وزیبایی های دنیا رانمودی ودرک زیبایی راجزئی ازپرستش ذاتت بدانم .

چشم دریچه وجود من به عالم خارج است ازاین دریچه به عالم خارج قدم می گذارم وتاافق های دور می روم وتاابدیتع برفرازابرهامی رانم وتااعماق کهکشان هاپرواز می کنم وتاسر حدعالم وجود پیش می روم وخود رابه عالم نیستی می رسانم ونیست می شوم تاهستی خود رادرذات توحس کنم .

خدایاتوراشکر می کنم که اسارت مرادر این عالم باپرواز روحم به ملکوت اعلی آسان کردی .

خدایاتوراشکر می کنم که درچشمانم چشمه اشک گذاشتی تاپیرایه های قلبم رابااشک بشویم وآتشفشان های درونم راباقدرت تسکیین بخشش آرام کنم .

راستی اگر آسمان نبود که روح مرابه عالم بی نهایت متصل کند اگر دریا نبود که قلب مشوشم را آرامش بخشد وجان خسته ام را تاافق دور ببرد ومراازاین خاک تیره آزاد کند زیر بار غم ودرد خفه می شدم .

خدایا توراشکر می کنم که درزیبایی غروب جاذبه ای خدای گذاشتی که روح انسان را اززمین خاکی جدا کند وغم ها ودرد هارابه زیبای وعر فان مبدل نماید وتحمل شکنجه ها ومصیبت های روزانه راآسان کند .

خدایا توراشکر می کنم که درفجر وطلوع آفتاب حرکت ونشاط گذاشتی وازمیان عظمت سحر انگیز آن شیپور حیات رانواختی وهمراه بااشعه نافذ وبرانش امواج زندگی را به همه جامنتشر کردی ودل های مرده وروح های پژمرده رابه حرکت ومبارزه برانکیختی .

خدایا توراشکر می کنم که بی نهایت راخلق کردی وماراازمحدودهی زمان ومکان آزاد نمودی وبه بی نهایت اتصال دادی .

 

 

+ نوشته شده توسط دختر خوب در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388 و ساعت 23:1 |
+ نوشته شده توسط دختر خوب در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 11:16 |
+ نوشته شده توسط دختر خوب در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 11:9 |

 

خدایا،به هر که دل بستم، تو دلم راشکستی .عشق هر کسی راکه به دل گرفتم ،تواوراازمن گرفتی .هرکجاخواستم دل مضطرب ودردمندم راآرامش دهم ،ودرسایه امیدی ،وبه خاطرآرزویی،برای دلم امنیتی به وجودآورم ،تویکباره همه رابرهم زدی ودرطوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی تاهیچ آرزویی دردلم نپرورم وبه هییچ چیز امیدی نداشته باشم وهیچ وقت آرامش وامنیتی دردل خود احساس نکنم .

خدایاتواین چنین کردی تابهغیر ازتو محبوبی نگیرم وبه جزتو آرزویی نداشته باشم وجزتوبه چیزی یاکسی امیدنبندم وجزدزسایه توکل به توآرامش وامنیت احساس نکنم ....

خدایا تورابرهمه این نعمتها شکرمیکنم .

خدایا بهشکرانه این پیروزی بزرگ ،خوش دارم که هدی ای تقدیم کنم اماچیزی جز جان ندارم .

از بهترین جوانان ،حیات وهستی خویش راتقدیم کردند ،عده ای اموال خود را،عده ای کار ومنافع خود را.

من ازشدت سرورمی سوزم ،می لرزم،شرم زده ام ،ونمی دانم تو راچگونه شکر کنم.می خواهم همه چیزخود را بدهم.می خواهم خود را قربانی کنم.باکمال اخلاص آنچه دارم تقدیم می کنم،مالی ندارم،ملکی ندارم،درویشم،بی چیزم،فقط قلبی سوزان دارم که آن راتقدیم کرده ام وجانم ناچیزتر از آن است که برای تقدیم آنبخواهم منتی بگذارم،جانم که چیزی نیست.

خدایا من آمده ام باهمه وجودم،باقلبم وروحم ،آمده ام که خودراقربانی کنم،آمده ام تاهمه هستی خودرابه شکرانه این پیروزی بزرگ تقدیم تو کنم.

من چیزی ازتونمی خواهم .من سربازی گمنامم،من درویشی سروپا برهنه ام،وهنگامی که چشم ازجهان فرو می بندم می خواهم هیچ چیز نداشته باشم،می خواهم فقط به خاطر خداباشد،می خواهم ازهرشائبه خودخواهی وخودبینی به دورباشمفمی خواهم بسوزم تاراه را روشن کنم،می خوام رسالت بزرگ اسلامی ماتحقق بپذیرد،واین تحقق بزرگ ترین پاداشی است که مراخوشحال می کند .راستی که چه پاداشی بزرگ تر از پیروزی رسالت محمدی (ص)،ازگسترش عدل وعدالت،ازسیطره انسانیت ازنفوذ حق وعدالت بر همه انسان ها.

+ نوشته شده توسط دختر خوب در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت 9:32 |

 

ای خدای بزرگ ،اکنون که به سراغ تو می آیم ،از تو هیچ انتظاری ندارم آنچه کردهام فقط به خاطر عشق به تو بوده است ،احساس وظیفه می کردم وانجام دادم ،از تو هم هیچ انتظاری ندارم ،فقط به سراغ تو می آیم ،نمی دانم آن چه کرده ام مقبول نظر تو بوده است یا نه ؟به هر حال در این عالم جز عشق وو محبت به بزرگی و عظمت تو محرک دیگری نداشته ام ،سوخته ام ولی از سوزش خود لذت برده ام ،شمع بوده ام واز سوختن خود نورداده ام ،غم ودرد همیشه انیس من بوده اند ،من با رنج ومشقت و خو گرفته ام ،ازهیچ کس و هیچ چیز انتظاری ندارم ،به آنچه کرده ام وآنچه داشته ام مغرور نیستم وشرم دارم از این که چرا این قدر ناچیز بوده ام .

ای خدای بزرگ ،به سراغ تو می آیم ،دنیا را پشت سر می گذارم ،یک عمر با شرف و عزت نفس زندگی کرده ام ولی زندگی دردناکی ،اکنون به سوی آسایش می آیم ولی خوشحالم که از این همه فشار ودرد اظهار نارحتی نکرده ام وخوشحالم که خود به سوی آسایش نمی آیم بلکه مرا به زور می فرستند .آری اکنون به سوی تو می آیم جز بارگاه کبریایی تو نظر دیگری نخواهم داشت ،جز آسمان جلال و جبروت تو پرواز گاهی نخواهم داشت ،به سوی تو می آیم تابرای همیشه درکنار توباشم ،تومرا بپذیر ،تو مرا از خود دور مکن ،تو مرا از چشمه عشق خود سیراب نما،بگذار همچنان درآتش شوروشوق بسوزم .گناهانم راببخش سستی ها وتقصیرم را ندیده بگیر .بگذار اکنون که به سوی تو می آیم با دامانی پاک وقلبی صاف ودلی امیدوار به سوی تو بیایم .

خدایا،به سوی تو می آیم ،به این دل شکسته درد مند رحم کن ،من گناهکارم ،من قاصرم ،من مستوجب عقوئبت وعذابم .

ای خدای بزرگ ،این دردی که مرا به آن مبتلا کرده ای بس بزرگ وغیر قابل تحمل است.

خدایاا ،باتو می گفتم که ازدوزخ تو وحشتی ندارم ،به بهشت توطمعی ندارم ،مرا بسوزان ،استخوان هایم را خاکستر کن وبه باد بسپار.

ازتو هیچ گله نمی کنم ،من عاشقم ومحرک عشق من جزذات تو چیزی نیست .من تاجرپیشه نیستم که در ازاءعشق خود چیزی بطلبم .من عاشقم ولی امروزکه تومرا می سوزانی به شدت رنج می برم ،به شدت می سوزم ،تاب تحمل ندارم ،احساس می کنم ضعیفم،کوچکم،تستم ،ناچیزم ،احساس می کنم که تو چقدر بزرگی ،قدرتت بی پایان است ،به همه چیز دسترسی داری ،به همه چیز قادر مایشائی .احساس می کنم که چقدر مغرور بوده ام ،چقدر دربرابر تو اسائه ادب کرده ام ،چقدر هَل مِن مبارزهای بی جا کشیده ام .

خدایا می سوزم،میسوزم ،می سوزم ،وچه امتحان دردناکی بر سر راهم گذاشتی ،چه آتش سوزانی ،چه کیفر بزرگی ،چقدر ضعیفم ،چقدر بیچاره ودردمندم .

ای اشک ،بیا،بیا،که شاید از سوزش قلبم بکاهی ،بیاکه به تو نیازمندم ،بیا که قدرت تحمل وتوانایی ام به کلی سلب شده است .

خدایا ،این بار عاجزانه به سوی تو می آیم .ادعاهای بی جا نمی کنم ،فر یاد های مستانه سر نمی کنم ،مرا ببخش ،مرا دستگیری کن ،من محتاجم ،محتاج توأم ،محتاج عشق توأم،محتاج محبت ودستگیری توأم.

خدایا ،سراپای وجودم را بگیر،درعشق خود فرو بر،مرا با خود ببر ،مراازخودمحوکن ،بگذار که دیگری را دوست نداشته باشم ،دردعشق تو چقدر زیبا وجان افزاست .منآن رادوست دارم.هنگامی که درعشق تو میسوزم لذت می برم ،تخلیه می شوم ،به آسمان ها صعود می کنم ،درقلب خود احساس انبساط می نمایم ولی اکنون به دردمهلکی گرفتار شده ام ،عشق او چیزی جز رنگ کدر ،رنج کشنده ،رنج پست کننده ،رنج محو کننده ،رنج کثیف چیز دیگری نیست .

بگذاریکیسره در تو فرو روم ،بگذار یکسره بنده عاشق دلسوخته تو باشم ،بگذارکه عشق من به تو به نفع انسانیت تمام شود ،بگذار که دردمندان ،یتیمان ،بیوه زنان ،بیماران ومحتاجان به عشق ازمحبت ابدی وبی پایانی که تو به من ارزانی داشته ای مستفیض گردند.      

+ نوشته شده توسط دختر خوب در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388 و ساعت 12:45 |

 

خدایا تو مرادرمحک امتحان گداختی ،امتحانی سخت وخطرناک که همه نیروهای مادی ومعنوی من به کارافتاد،نه فقط بااعضاءوجوارهم واردمعرکه نبردشدم بلکه باقلب وروحم وعشقم وعرفانم،باهمه وجودم به میدان آمدم،حتی دردوغم سوز وگداز نیز به کمکم آمدند،حتی شکست ها وناامیدی هاوعدم وابستگی هایار ومددکارمن شدند.

خدایاتوراشکر می کنم که ازاین امتحان بی نظیر مراپیروزوروسفیدبیرون آوردی،همه استعدادهای خفته مرابه کارانداختی وبه من قدرت دادی که سهمگین ترین طوفان ها رابر قلب وروح خود تحمل کنم وبه خطرناک ترین گرداب ها فرو روم وپیروزمندانه خارج شوم،درمقابل خشن ترین ومخوف ترین جباران بایستم وکلمه حق راباکمال صراحت وبرندگی برزبان برانم.

+ نوشته شده توسط دختر خوب در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 11:20 |

 

امشب را می خواهم جشن بگیرم ،شادی کنم ،دلی از عزا در آورم .مدت هاست گرفته ام ،محزونم ،دلشکسته ام ،روح مرده ام ،حوصله رازونیاز دارم .مدت هاست که دلم سنگ شده است ،احساسم کور شده است ،روح لطیفم تند وتیز وسخت شده است ،دیگر زیبایی مرا تکان نمی دهد ،افق بی نهایت روح مرا به ابدیت نمی کشاند ،امواج خروشان دریا با دل سختمبیگانه شده است ،دیگر عظمت وجلال وکمال در من ایجاد بهت حیرت نمی کند ،آسمان بلند روح به زنجیر کشیده ام را آزاد نمی نماید ،غروب آفتاب اشک بر رخسارم نمی غلطاند ،سوزش شمع دیگر قلب مرا به آتش نمی کشاند قربان شدن پروانه تار وپود قلبم را نمی لرزاند ،خنده معصوم کودک دل گرفته ام را نمی شکفد ،مهر پر شور مادر در روح خسته ام اثر نمی کند .....

مدت ها ست که از انسانیت به در آمده ام ،سنگدل شده ام جز گلوله وآتش ومرگ چیزی نمی شناسم ،جز قهر و کینه وخشونت پیامی ندارم .

+ نوشته شده توسط دختر خوب در جمعه نهم مرداد 1388 و ساعت 11:19 |

 

گل

زندگی را عاشقانه زندگی کن، نه هراسان.شجاعت آن نیست که فقط از آدم‌های شجاع تقلید کنی،بلکه آن است که به شیوه‌ی خود زندگی کنی .

حتی اگر بهای به شیوه‌ی خود زیستن، بسیار زیاد باشد ، باز ارزش آن را دارد زیرا در چنین شیوه‌ی زیستن است که روح به دنیا می‌آید.

هنگامی که کسی آماده است تا برای چیزی ،آرمانی , اندیشه ای بمیرد ،همین آمادگی و شور اوست که او را دوباره متولدمی‌کند.اگر در این آمادگی رنجی نهفته است،رنج تولد است. (البته در انتخاب آرامان ها باید آرمان را انتخاب کرد که آنقدر متعالی باشد که ارزش جان باختن داشته باشد.) 

 

به شیوه‌ی خویش زیستن، شجاعت می‌خواهد ، دل و جرات می‌خواهد. به شیوه‌ی خود زندگی کن؛شبیه خودت باش و بس.زندگی خود را ترسیم کن.از روی نقش کهنه‌ی دیگران نقاشی نکن.خلاق باش.

اگر هم در شیوه‌ی خود گاهی شکست بخوری،بهتر از آن است که دیگران به جای تو زندگی کنند.

 

کسی که به شیوه‌ی خود زندگی می‌کندو به دنبال آگاهی است اما هنوز راه درست را پیدا نکرده ،بالاخره دیر یا زود از خطای خویش درس خواهد گرفت.

او خطای خویش را دست مایه‌ی تجربه‌ای تازه خواهد کردو با تجربه‌های خویشتن،خواهد بالید.

تنها کسانی تجربه خواهند کرد و خواهند آموخت که آماده‌ی چشیدن طعم تلخ خطاها و اشتباهات خویش‌اند.

بهترین راه زندگی،آن نیست که به دیگران گوش بسپاری،بلکه آن است که به شیوه‌ی خود زندگی کنی و با چشمان خود ببینی!

هر کسی بذر گلی زیبا و منحصر به فرد را در دل دارد.هر کسی بذر نیلوفری خاص را در مرداب درون دارد.اما تعدادی معدود و اندک توانسته‌اند آن بذر گل زیبا و یکه را برویانند و استعداد نهفته‌ی خود را شکوفا کنند زیرا بیشتر آدم‌ها خودآگاه نیستند و چشمان خویش را برای دیدن باز نمی‌کنند.

چشم اگر بیناست. خیلی چیزها دیدنی‌ست و در ترازوی نگاه، سنجیدنی.نگاه کن و ببین که چه بسیار خرمهره‌ها که خود را گوهر عشق جا می‌زنند!

اینها اگر عشق بودند ، احساس بدبختی را می‌زدودند.این یک معیار است.اگر اینها تو را با احساس شور بختی رها می‌کنند،پس هیچ‌کدام عشق نیستند؛بنابراین، از شرشان خلاص شو.

عشق همواره احساس آرامش، روشنی و آزادی می‌آفریند. با عشق نمی‌توان احساس بدبختی کرد.این حقیقت را هرگز فراموش نکن.

اما بسیاری از آدم‌ها با نا آگاهی عمل می‌کنند:

آنها به جای رها کردن همه‌ی چیزهای دست و پاگیر،خود عشق را رها کرده‌اند.

آنها خود عشق را رها کرده‌اند اما نتوانستند حسادت ، تملک، سلطه و نفس را رها کنند. آنها نفس را نگه داشتند اما عشق را از دست دادند. آنها از دنیا گریختند. زیرا دنیا فرصتی بود برای عشق ورزیدن.به همین دلیل، تاریخ زندگی بشری، به حماقتی آمیخته است که موجب خنده‌ی آیندگان خواهد شد. فرزندان ما باور نخواهند کرد که اجدادشان چگونه واقعیت را فدای توهم کرده‌اند. به دنیا چنگ نزن؛دنیا را بردار و برو.

از رود زندگی برکه نساز .دریا را فراموش نکن. همیشه جاری باش. عشق همواره احساس آرامش، روشنی و آزادی می‌آفریند.

+ نوشته شده توسط دختر خوب در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 و ساعت 13:15 |
به نام خدای مهدی                                                    

شب است و سکوت است و من منتظر . منتظر او که بیاید .مدت هااست که منتظرم ولی هنوز نیامده است . اما خدا رو شکر می کنم که خداوند به من صبر را عطا کرده تا از انتظار خسته نشوم . در انتظار، امید به وصال هست . نمیدانم چرا امشب دوباره بی خوابی به سرم زده ولی در بیداری هم که بد نمی گذرد .مگر میشود که وقتی می خواهم با اوحرف بزنم به من خوش نگذرد . می خواهم وارد کلبه ای شوم . ولی می ترسم ؛می ترسم وقتی به داخل می روم او را نبینم .می ترسم رفته باشد .آیا می شود مهربان من قهر کرده باشد و بدون خداحافظی رفته باشد ؟!نه هرگز او می داند من در این مدت چه کشیده ام .بدترین چیز ها را دیده ام وحشتناکترین درد ها را کشیده ام تا پناهگاهی مناسب را پیدا کنم و حالا هرگز اجازه نمی دهم بعد از تحمل این همه سختی او را از من بگیرند .من او را هر جا که باشد با هر که باشد می پرستم .نازنینم کلبه ی رویاهایم با تو روشن و گرم می شود .پس نرو با من بمان .  نمی دانم چه خبری شده ولی باید خبر شادی باشد چون کلبه آذین بندی شده بوی عطری آشنا می آید .آی بوی گل های نرگسی است که روی تاقچه ی کنار پنجره می بینم .وای چرا امشب اینقدر زیباست .تابلوی بزرگی را که به دیوار نصب کرده ام را می بیتم که عکس بزرگی از   نازنین من است .چشمانش امشب می درخشند و لبهایش به من لبخندی حاکی از رضایت و خشنودی است .صدایی می شنوم که می گوید «تولدت مبارک»امروز پنج شنبه تولد توست  و در آن روز خداوند تو را آفرید برو و به خاطر سلامتیت نماز شکر را به جابیاور .آنقدر خوشحالم که با شتاب به سوی تابلو می روم و او را غرق بوسه می کنم .وضو می گیرم و جانماز عشقم را می گشایم و بعد از خواندن دعایی برای سلامتی نازنینم و نماز شکر دوباره روبروی تابلو می ایستم امشب هر دو خوشحالی را ،شادمانی را می دیدیم  و تکرار عهدمان را در این مهمانی با شکوه انجام دادیم.

برایش شعری می خوانم که فکر می کنم هنوز تا بحال برایش نخوانده باشم .

تو بدان هر جا که هستی

تو بدان با هر که هستی          

آرزو دارم برایت

زندگی باشد به کامت

و بازهم با آمدن خواب به چشمانم باید از تو جدا شوم البته جدا که نه چون حتی در خواب هم نام تو را بر لب یاد تو را در ذهنم و مهر تو را در قلبم دارم به خدا می سپارمت و می دانم که تو هم می گویی :«من هم خدا را به تو می سپارم »

                                                                                                می پرستمت مهربانم

+ نوشته شده توسط دختر خوب در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:56 |
در آغوش خدا بودن و رهایی از بدی و پلیدی و شیطان خیلی آرامش بخش اگر در هر

لحظه احساس کنی فقط در آغوش خدایی ، طعم زندگی عوض می شه و همیشه

گوشه لبت خَندس ، اون وقت همه می گن نشونه مومن بودن توشِ چون همیشه

لبخند داره، میگن: مومنی و تو قلب یه مومن خداست دیگه همه می فهمن که تو

مومنی ، اما تو نمی فهمی ، چون انقدر آغوش خدا مستت کرده و لذت می بری که

فقط خدا رو می بینی نه هیچ چیز دیگه رو دیگه خودتم نمی بینی که بخوای مغرور

بشی می شنوی: وای چقدر مومن شدی خوش به سعادتت نه دیگه حتی نمی

شنوی، فقط منتظر شنیدن نغمه آسمانی تا وصل بشی به تنها زیبای جهان

+ نوشته شده توسط دختر خوب در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:40 |

    

حضرت صادق(ع) فرمودند: خداوند در حدیثی قدسی فرمود:به عزت و جلالم وبه کرم واسمم ومقام والایم درعرش سوگند آرزوی هر امیدواری که به خلق من دلبسته باشد و به من امید نداشته باشد بوسیله ی نا امیدی قطع می کنم

 و لباس ذلت در میان مردم را به او می پوشانم و او را از مقام قربم کنارش می زنم و از وصالم دورش می کنم.

 آیا بنده ی من به غیر از من در شداید امیدوار است و حال آنکه رفع همه ی شداید در دست من است؟

او چشم به غیر از من دارد و در فکرش در خانه ی مرا می زند و حال آنکه کلید همه ی درهای بسته بدست من است و در خانه ی من باز است به روی کسی که مرا بخواند . من تا به حال امید چه کسی را قطع کرده ام؟

چه کسی امیدوار به من در کارهایش بوده که امیدش را به نا امیدی کشانده باشم؟ من آرزوهای بندگانم را در نزد خود حفظ می کنم. آیا آنها راضی نمی شوند که من حافظ آن آرزوها باشم و آنها را به آرزوهایشان برسانم؟

چرا آنها راضی نشوند و حال آنکه من به ملائکه ای که در تسبیح من ملول نمی گردند و عالم را پر کرده اند امر نموده ام که  درهای رحمت را بین من و بندگانم هیچ گاه نبندند . آیا آنها باز هم به قول من اطمینان نمی کنند؟

آیا بنده ی من نمی داند که هیچ مشکلی از مشکلات که من برای او به وجود آورده ام کسی جز به اذن من نمی تواند آنها را رفع کند.

 چه شده است که او را  رویگردان از خود می بینم؟

حال آنکه من با جودم  در وقتی که او از من چیزی نخواسته بود به او همه چیز داده ام ولی حالا که از او می گیرم می خواهد دیگری برگرداند و از دیگران آن را درخواست می کند.

آیا او همیشه مرا ندیده که عطایا را قبل از آنکه از من بخواهد به او می دهم ؟

 حالا که او می خواهد ممکن است که من به او جواب ندهم؟

آیا من بخیلم که بنده ام مرا بخیل تصور کرده است؟ آیا تمام جود و کرم از من نیست؟

 آیا همه ی آرزوها نزد من نمی آید؟ چه کسی آرزوهایی که به دیگران بسته است غیر از من قطع می کند؟

 آیا آنهایی که به دیگران دل می بندند و به آنها امید دارند از من نمی ترسند؟ اگر اهل آسمانها و زمین آرزوهایشان را از من بخواهند و من به همه ی آنها آنچه را که همه خواسته اند بدهم از ملک من به قدر ذره ای کم نخواهد شد.

چگونه ممکن است ملکی که من مقیم آن هستم کم شود و ناقص گردد؟ پس ای بدبخت کسانی که از رحمت من مأیوس اند و ای بد بختی و بد حالی بر گناهکارانی که مراقب شئون من نیستند باد.

 

 

 

+ نوشته شده توسط دختر خوب در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388 و ساعت 12:40 |